| هاوار |
|
Saturday, November 02, 2002
........................................................................................ Thursday, April 04, 2002
● ?§?Â?????§?¬ ?¯?§?‡?Å’ ?§?ˆ?‚?§?? ?¢?¯?…?ˆ ?ˆ?§?¯?§?± ?¨?‡ ?†?‡ ?©?§?±?§???Å’ ?…???©?†?‡.
........................................................................................?…?«?„?§ ?…?†?©?‡ ?…?¬?¨?ˆ?± ?´?¯?… ?¨?±?§?Å’ ?†?†?¯?±?‚?§?² (???§ ?†?†?¯?± ???§?²) ?©?§?…?¾???ˆ???±?…?ˆ ?¨???±?ˆ?´?… .?†?…???¯?ˆ?†?… ?†?±?§ ???‡?ˆ ?®?± ?´?¯?… ?¯?± ?†?‡ ?Â?§?„?§ ?¯???¯?‡ ?¯???± ?´?¯?‡ ?ˆ?„?Å’ ?³?§?„ ?†?ˆ ?…?¨?§?±?© ?…?§ ?‡?… ?§?¯?‡ ?®?¯?§ ?¨?®?ˆ?§?¯ ?¯???¯?‡ ?¨?§???¯ ?¨?±???… ?¯?±???§. ?†?ˆ?†?©?‡ ?§?µ?ˆ?„?§ ?…?§ ?²?¯?±???§?????…?ˆ ?¯?±???§ ?…???±?ˆ???…ظیسبس □ در ساعت 9:30 AM توسط آرش سلیمی نوشته شده Friday, March 15, 2002 ........................................................................................ Tuesday, March 12, 2002
● يه خواب ديدم .ديدم Ú©Ù‡ منم وسط يه بيابون .
يه بيابون بی آب وعل� و پهناور که توی ا�قش سرتاسر رشته کوهی مشخص بود.
روی اون کوهها پر آدم بودن. آدمايی که من ميشناختمشون. همه رو . با اينکه دور بودن
ولی ميتونستم همه رو از اون Ù�اصله تشخیص بدم . آسمون رو ابرای ÙˆØØ´ÛŒ Ùˆ خشن
پوشونده بود. هوا خيلی گرم و مرطوب بود و ن�س آدم بالا نميومد. تمام بدنم از عرق
خيس شده بود. سعی کردم که پيش اون آدمای دور برم ولی نميتونستم . هر کاری که کردم
نتونستم پيش اونا برم .سر جام ميخکوب شده بودم . شروع کردم به �رياد زدن . چنان �ريادی
که تمام دشت رو صدای من گر�ته بود. داد زدم که اون آدما پيش من بيان .ولی انگار صدای
منو نشنيدن.باز هم �رياد کشيدم ولی هيچ تاثيری نداشت. داد زدم که بابا يکی بياد پيش من .
ØØªÛŒ يه Ù†Ù�ر هم نيومد. Ù�قط به من زل زده بودن Ùˆ منو تماشا ميکردن. با ØØ§Ù„تی Ú©Ù‡ چشاشون
به من پوزخند ميزد نگاه ميکردن. با هر زØÙ…تی Ú©Ù‡ بود خودمو تکون دادم .چهار دست وپا Ùˆ
سينه خيز به طر�شون ر�تم .
اونا �قط نگاه ميکردن. وقتی که بالای کوه رسيدم ديدم که همشون مرده ان .بصورت ايستاده مرده
بودن .هیچکی زنده نبود . نگاهشون هم پوز خند نداشت .هيچی نداشت .بی ت�اوت بود مثل نگاه يه مرده.
از کوه پايين اومدم که برم سر جای اولم .توی راه که خسته و کلا�ه و عرق ريزان مير�تم ،
برگشتم و به اونا نگاه کردم نگاه تمسخر آميزشون دنبالم بود. به سر جای اولم که رسيدم وسط بيابون نشستم .
ابرا ÙˆØØ´ÛŒ تر شده بودن . باران شروع کرد به باريدن Ùˆ من روی زمين نشسته بودم . يه باران داغ ميباريد .
هوا بد تر دم کرد و ن�س کشيدن سخت تر شد .خيلی سريع روي زمين آب داغ جاری شد. جريان آب بخار
ميکرد و مه تموم بيابونو پو شوند. ديگه هيچ جا پيدا نبود. روی گل ها دراز کشيدم .پشتم سوخت .
قطره های داغ باران اجازه نميدادن چشمامو باز کنم ØŒ ولی به هر زØÙ…تی بود گوشه چشممو باز کردم Ùˆ
از لابلای ابرای ÙˆØØ´ÛŒ يه دسته نور خورشيدو ديدم . بدون اينکه هيچ تکونی بخورم از خواب بيدار شدم .
دست وپام اونقدر سنگين شده بودن که نميتونستم تکونشون بدم .همه جا سکوت مطلق بود .�قط صدای تيک تاک
ساعتم ميومد. به سختي از جام بلند شدم و ساعتو نگاه کردم .سه ونيم بود. دست بردم وپاکت سيگارمو برداشتم
و يکی روشن کردم .اولين پک رو که زدم توی سينه م شکست و کلی سر�ه کردم . دو تا ديگه پک زدم
و بعد خاموشش کردم . هوای اتاق گرم بود و من عرق کرده بودم .ر�تم وپنجره رو باز کردم وکنارش
نشستم و توی خيابونو نگاه کردم. یه ر�تگر داشت خيابونو جارو ميزد و خش خش جاروش یواش یواش
نزدیک تر شد و بعد دور شد. وقتی دیگه صدای جارو نیومد ر�تم خوابيدم
........................................................................................□ در ساعت 7:33 AM توسط آرش سلیمی نوشته شده Monday, March 11, 2002
● ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون ببايد کشيد از اين ورطه رخت خويش
........................................................................................□ در ساعت 12:40 PM توسط آرش سلیمی نوشته شده Monday, March 04, 2002
● نميدونم اصلا کسي هست Ú©Ù‡ اينارو بخونه يا نه ولي اميدوارم کسي نباشه .چون ميخوام يه
اعتراÙ� بکنم اعتراÙ� به چيزی Ú©Ù‡ الآن برام شايد خيلي مسخره Ùˆ خنده دار باشه ولي تا ØØ§Ù„ا
جرات گ�تنشو نداشتم .که من يه روز عاشق شدم .يادمه کلاس پنجم بودم که �هميدم عاشق
دختر عموم شدم.يه اشکال کوچيک وجود داشت و اون اين بود که زماني �هميدم عاشقشم
Ú©Ù‡ خيلي دير شده بود.شايد ØØ¯Ø³ بزنيد Ú©Ù‡ کي؟بله زماني Ú©Ù‡ اون با پسر عموم ازدواج کرد.
من يازده سالم بود Ú©Ù‡ ما رو به عروسیشون دعوت کردن. من درست وسط Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ø§ÛŒ ثلث
دومم بودم .وقتي �هميدم که ميخواد عروسي کنه دل تو دلم نبود .خداخدا ميکردم که يه طوري
عروسيشون به هم بخوره. بابام با ازدواج اونا موا�ق نبود و اين موضوع برام يه روزنه اميد
ايجاد کرده بود.ولي بالاخره اونا عروسي کردن و ما هم شرکت کرديم .من شب عروسي
مريض شدم Ùˆ شديدا دل درد گرÙ�تم .تا يه Ù‡Ù�ته گيج بودم Ùˆ نتونستم Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ø§Ù…Ùˆ خوب بدم.
تا اينکه خودم مجبور شدم خودمو دلداري بدم که "آخه آرش جان اون که ده دوازده سال از
تو بزرگتره ،اگه عروسی هم نميکرد وصبر ميکرد تو بزرگ بشی اونم بزرگ تر میشد. اون
موقع هم باز ده دوازده سال از تو بزرگ ترميبود." ولي باز آرزو ميکردم کاش ميشد اون
صبر ميکرد که من همسنش بشم .
خلاصه اون دختر عموم زندگي خوبي با شوهرش نداشت Ùˆ با اينکه اين موضوع منو Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„
نميکرد ولي يه چيزی ته دلم بود که منو راضي ميکرد.
□ در ساعت 2:20 PM توسط آرش سلیمی نوشته شده
● ميتوان Ø±Ø§ØØª زيست.
ميتوان Ø±Ø§ØØª مرد.
ميتوان همچون برگ که ز سر شاخه يک بيد کهن ميا�تد
تن خود را آسان بر باد سپرد.
ميتوان اوج گر�ت به سر قله عشق .
ميتوان از ابرها بالا ر�ت .
روی يک قطره باران نشست .
ميتوان باريدن بر خاک کوير.
ميتوان چشمه جوشانی گشت از بن سنگها جاري شد ،
ميتوان رودي گشت وسپس دريا شد.
راز آن کشتي گم گشته زطو�انت را سالها ميتوان پنهان کرد.
رقص ماهی ها را در دل خود بهر صيادان ميتوان ا�شا کرد.
ميتوان موجي شد ،کو�ت بر صخره غم .
ميتوان کاري کرد . ميتوان Ø±Ø§ØØª مرد.
........................................................................................□ در ساعت 1:47 PM توسط آرش سلیمی نوشته شده Saturday, March 02, 2002
● مست مستم من از آن باده نابی Ú©Ù‡ در اين Ù…ØÙ�Ù„ گرم بزدم در بر يار Ùˆ بشدم همسÙ�رش تا در گنج اسرار.
به کليد طرب و خرمی آن راز نهان را بگشود.
بشدم مست تر از آنچه که بودم چو بديدم که چه رمزيست در آن عشق نهانی.
مستی ام زاده دانش ز همه آگهی عشق درونی است که کرده است رخم لا له گلگون.
من بديدم همه اسرار دل عاشق خود را که در آن گنج نهانی همچو يک برده زنگی
به سياهی شب از سق� زمان ، دست و پا بسته به ديوار سکوت ،
بند �راموشی بود.
........................................................................................□ در ساعت 6:36 AM توسط آرش سلیمی نوشته شده
|