| هاوار |
|
Monday, March 04, 2002
● نميدونم اصلا کسي هست Ú©Ù‡ اينارو بخونه يا نه ولي اميدوارم کسي نباشه .چون ميخوام يه
اعتراÙ� بکنم اعتراÙ� به چيزی Ú©Ù‡ الآن برام شايد خيلي مسخره Ùˆ خنده دار باشه ولي تا ØØ§Ù„ا
جرات گ�تنشو نداشتم .که من يه روز عاشق شدم .يادمه کلاس پنجم بودم که �هميدم عاشق
دختر عموم شدم.يه اشکال کوچيک وجود داشت و اون اين بود که زماني �هميدم عاشقشم
Ú©Ù‡ خيلي دير شده بود.شايد ØØ¯Ø³ بزنيد Ú©Ù‡ کي؟بله زماني Ú©Ù‡ اون با پسر عموم ازدواج کرد.
من يازده سالم بود Ú©Ù‡ ما رو به عروسیشون دعوت کردن. من درست وسط Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ø§ÛŒ ثلث
دومم بودم .وقتي �هميدم که ميخواد عروسي کنه دل تو دلم نبود .خداخدا ميکردم که يه طوري
عروسيشون به هم بخوره. بابام با ازدواج اونا موا�ق نبود و اين موضوع برام يه روزنه اميد
ايجاد کرده بود.ولي بالاخره اونا عروسي کردن و ما هم شرکت کرديم .من شب عروسي
مريض شدم Ùˆ شديدا دل درد گرÙ�تم .تا يه Ù‡Ù�ته گيج بودم Ùˆ نتونستم Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ø§Ù…Ùˆ خوب بدم.
تا اينکه خودم مجبور شدم خودمو دلداري بدم که "آخه آرش جان اون که ده دوازده سال از
تو بزرگتره ،اگه عروسی هم نميکرد وصبر ميکرد تو بزرگ بشی اونم بزرگ تر میشد. اون
موقع هم باز ده دوازده سال از تو بزرگ ترميبود." ولي باز آرزو ميکردم کاش ميشد اون
صبر ميکرد که من همسنش بشم .
خلاصه اون دختر عموم زندگي خوبي با شوهرش نداشت Ùˆ با اينکه اين موضوع منو Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„
نميکرد ولي يه چيزی ته دلم بود که منو راضي ميکرد.
□ در ساعت 2:20 PM توسط آرش سلیمی نوشته شده
● ميتوان Ø±Ø§ØØª زيست.
ميتوان Ø±Ø§ØØª مرد.
ميتوان همچون برگ که ز سر شاخه يک بيد کهن ميا�تد
تن خود را آسان بر باد سپرد.
ميتوان اوج گر�ت به سر قله عشق .
ميتوان از ابرها بالا ر�ت .
روی يک قطره باران نشست .
ميتوان باريدن بر خاک کوير.
ميتوان چشمه جوشانی گشت از بن سنگها جاري شد ،
ميتوان رودي گشت وسپس دريا شد.
راز آن کشتي گم گشته زطو�انت را سالها ميتوان پنهان کرد.
رقص ماهی ها را در دل خود بهر صيادان ميتوان ا�شا کرد.
ميتوان موجي شد ،کو�ت بر صخره غم .
ميتوان کاري کرد . ميتوان Ø±Ø§ØØª مرد.
........................................................................................□ در ساعت 1:47 PM توسط آرش سلیمی نوشته شده
|