| هاوار |
|
Friday, March 15, 2002
........................................................................................ Tuesday, March 12, 2002
● يه خواب ديدم .ديدم Ú©Ù‡ منم وسط يه بيابون .
يه بيابون بی آب وعل� و پهناور که توی ا�قش سرتاسر رشته کوهی مشخص بود.
روی اون کوهها پر آدم بودن. آدمايی که من ميشناختمشون. همه رو . با اينکه دور بودن
ولی ميتونستم همه رو از اون Ù�اصله تشخیص بدم . آسمون رو ابرای ÙˆØØ´ÛŒ Ùˆ خشن
پوشونده بود. هوا خيلی گرم و مرطوب بود و ن�س آدم بالا نميومد. تمام بدنم از عرق
خيس شده بود. سعی کردم که پيش اون آدمای دور برم ولی نميتونستم . هر کاری که کردم
نتونستم پيش اونا برم .سر جام ميخکوب شده بودم . شروع کردم به �رياد زدن . چنان �ريادی
که تمام دشت رو صدای من گر�ته بود. داد زدم که اون آدما پيش من بيان .ولی انگار صدای
منو نشنيدن.باز هم �رياد کشيدم ولی هيچ تاثيری نداشت. داد زدم که بابا يکی بياد پيش من .
ØØªÛŒ يه Ù†Ù�ر هم نيومد. Ù�قط به من زل زده بودن Ùˆ منو تماشا ميکردن. با ØØ§Ù„تی Ú©Ù‡ چشاشون
به من پوزخند ميزد نگاه ميکردن. با هر زØÙ…تی Ú©Ù‡ بود خودمو تکون دادم .چهار دست وپا Ùˆ
سينه خيز به طر�شون ر�تم .
اونا �قط نگاه ميکردن. وقتی که بالای کوه رسيدم ديدم که همشون مرده ان .بصورت ايستاده مرده
بودن .هیچکی زنده نبود . نگاهشون هم پوز خند نداشت .هيچی نداشت .بی ت�اوت بود مثل نگاه يه مرده.
از کوه پايين اومدم که برم سر جای اولم .توی راه که خسته و کلا�ه و عرق ريزان مير�تم ،
برگشتم و به اونا نگاه کردم نگاه تمسخر آميزشون دنبالم بود. به سر جای اولم که رسيدم وسط بيابون نشستم .
ابرا ÙˆØØ´ÛŒ تر شده بودن . باران شروع کرد به باريدن Ùˆ من روی زمين نشسته بودم . يه باران داغ ميباريد .
هوا بد تر دم کرد و ن�س کشيدن سخت تر شد .خيلی سريع روي زمين آب داغ جاری شد. جريان آب بخار
ميکرد و مه تموم بيابونو پو شوند. ديگه هيچ جا پيدا نبود. روی گل ها دراز کشيدم .پشتم سوخت .
قطره های داغ باران اجازه نميدادن چشمامو باز کنم ØŒ ولی به هر زØÙ…تی بود گوشه چشممو باز کردم Ùˆ
از لابلای ابرای ÙˆØØ´ÛŒ يه دسته نور خورشيدو ديدم . بدون اينکه هيچ تکونی بخورم از خواب بيدار شدم .
دست وپام اونقدر سنگين شده بودن که نميتونستم تکونشون بدم .همه جا سکوت مطلق بود .�قط صدای تيک تاک
ساعتم ميومد. به سختي از جام بلند شدم و ساعتو نگاه کردم .سه ونيم بود. دست بردم وپاکت سيگارمو برداشتم
و يکی روشن کردم .اولين پک رو که زدم توی سينه م شکست و کلی سر�ه کردم . دو تا ديگه پک زدم
و بعد خاموشش کردم . هوای اتاق گرم بود و من عرق کرده بودم .ر�تم وپنجره رو باز کردم وکنارش
نشستم و توی خيابونو نگاه کردم. یه ر�تگر داشت خيابونو جارو ميزد و خش خش جاروش یواش یواش
نزدیک تر شد و بعد دور شد. وقتی دیگه صدای جارو نیومد ر�تم خوابيدم
........................................................................................□ در ساعت 7:33 AM توسط آرش سلیمی نوشته شده Monday, March 11, 2002
● ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون ببايد کشيد از اين ورطه رخت خويش
........................................................................................□ در ساعت 12:40 PM توسط آرش سلیمی نوشته شده
|